رفتن به نوشته‌ها

وبلاگ احمدرضا کهن مطالب

نوشته شاخص

کتاب سبز

حال دلتون خوش باشه و ترس و غم از دل و جانتان دور باد.

سال ۱۴۰۱ تعدادی از دلنوشته‌های خودم (شعر) را در کتابی به نام “سبز” چاپ کردم. آن روزها امید در دلم پر رنگ‌تر بود و سبز رنگ مورد علاقه من. اما امروز اگر کتابی بخواهم بنویسم حتما نامش “زرد” خواهد بود.

این کتاب را به شکل فایل pdf می توانید از لینک زیر دریافت کنید.

بهترین‌ها برایتان اتفاق بیفتد چه به دست خودتان چه به دست سرنوشت.

احمدرضا

نوشته شاخص

اوضاعمان خوب است

اوضاعمان خوب است

همسایه در خانه اش

 تا ابد خوابیده است

پیرمرد دورگرد دیگر پیدایش نشد

بار آخر موش خیس و خسته او را دیده است

از فراوانی، مرد چشم سبزِ لاغر پایینِ شهر

به بهای اندکی دود هوا

هر چه داشته به ما بخشیده است

اوضاعمان خوب است

خود دیدم که جوانی مو سیاه بر پشت بام

به هوای پریدن به هوا پریده است

کودکی در تقاطع خیابان بهشت

بادکنک در دست آرمیده است

اوضاعمان خوب است

امروز زنی به جای نان

چند قرص برنج برای بچه ها خریده است

نوشته شاخص

قهوه‌ای تلخ می‌خواهم

قهوه ای تلخ می خواهم

تلخ مثل نگاه کودکی در کلاس درس

که کفش هایش به کفش های دهن بسته لبخند می زند

یا نگاه مادری بر نسخه دارو

همچو اشک کودکی بی نام

آنگاه که آرزو به یک شناسنامه پیوند می زند

مثل آخرین پیغام عاشق پیش از مرگ، بی خداحافظ

مثل بوی ترس پیش پیچ آخر جاده

و زخم و درد دختری کودک به زیر دست نامردان به کامِ کام شیرین پدر از تلخی افیون

و آن احساسِ دردِ مامور پای چوبه اعدام

وقتی به چشمان دوست چشم بند می زند

مثل یلدا

مثل عید

مثل نوروز برای آن مرد بساط کرده بر سر کوچه که به کفش های من و تو بند می زند

تلخ مثل مرگ که به هر دوی ما لبخند می زند

قهوه ای تلخ می خواهم

میان برگ‌های رنگارنگ

ای که نرگس چشمت، آرام برده از جانم

تمام وجودم به تمنای توست ماه تابانم

میان برگ‌ها و خشکی چوب‌های رنگارنگ

می‌خواهمت، می‌خوانمت ای شروع و پایانم

یافتمت و کاش روزهایم همه اول تیر

و کاش یلدا شود شب‌های تمام دورانم

لحظه لحظه نفس بکشم در هوای بودن تو

دم به دم زندگیت کنم ای جان جانانم

تو ای دلیل خنده‌های بی هوای امروزم

امید بعد از غم و همراه سخت و آسانم

کاش هرگز نشود تمام این رویا

و تو بخوانی مرا و من تو را خوانم

انتهای کوچه تابستان

انتهای کوچه‌ی تابستان

در سال بلوا و ترس

ناامیدی، جنگ و کمبودها

در جایی میان خطوط نامه‌ها

در میان کتاب و شعر و سرودها

او با گیسوان یلداییش

و چشم‌هایی زلالتر از زلالترین رودها

با خنده کمرنگ نشسته بر لبان نارینش

و آن دستان از جنس لعل کبودها

نوری شد میان شب تاریک من

با خنده و امید، با سلام و درودها

شبم به ناگهان شد سپید

و زندگیم خالی از درد و غبار و دودها

اما کاش دست سرنوشت

می‌گذاشت راهی برای رسیدن به او

راهی به سمت آغوشش

راهی به سوی سرزمین موعودها

درس‌های زندگی

در تمامی سال‌هایی که زمین را در سفرش در فضای بی انتها همراهی کرده‌ام، سه درس بزرگ آموخته‌ام. آن سه را اینجا به یادگار می‌گذارم شاید کسی نیاز به خواندن و شنیدنشان داشته باشد.

  • هر چیزی سر وقت خودش اتفاق می‌افتد.
  • در زندگی هیچ چیز جز عشق ارزش جنگیدن و رنج بردن را ندارد.
  • برای داشتن آنچه تا کنون نداشته‌ای باید کسی باشی که تا کنون نبوده‌ای.

حرف‌هایی از درون

از خواندن بعضی جملات لذت می بریم

حسی در ما می آفرینند

گویی تمام عمر منتظر همان جمله بوده ایم

آنها همان حرف هایی هستند که چیزی درونمان مدت هاست فریادشان می زند

ولی صدایش را نمی شنویم

باران

به قطره های باران گفته ام جای من تو را بوسه زنند

در این شب بارانی

و خیابانی خلوت

من و تو

و دو لیوان چایی

زیر سایه بان کافه ی سر کوچه

اما نیستم و نیستی

پس

به قطره های باران گفته ام جای من تو را بوسه زنند

زندگی زیباست

یک نفر افتاد و مُرد

کمی آن سو، کسی جشن رهایی برای سر نوشابه گرفت

زنی در پارک به دنبال پر پروانه ای

کودکی در صف نانوای محل خیره به نان

زندگی جاریست

رفتنت نکند کند جریان حیات

هیچ افسانه نیابد پایان

این چنین زشت

و همین قدر زیبا

زندگی جاری است حتی بی ما

عشقِ سبز

عشقِ سبز شیرین من

نیست سبز، رنگ کال طعم گس

رنگ زیبای لباس اولین دیدار ماست

سبز، رنگ آن نگاه یک طرف تو یک طرف من

آن وسط دل های بی اسرار ماست

وای از این دنیا که بی همنفسی با توی شیرین نفسم

همچو جام شوکران در نسخه تیمار ماست

هر چه می خواستی از من بگیر

دل، نفس، شیرینی بوسه سرد آخرین یلدای قرن

یا که این یار سپید

که آخرین سیگار ماست